تبلیغات
جوانان بی ادعا - درخشان,ضرغام (شهرستان گناوه،مال قائد
چهارشنبه 1 مهر 1388

درخشان,ضرغام (شهرستان گناوه،مال قائد

   نوشته شده توسط: نصراله خادمی    نوع مطلب :شهیدان ،

فرمانده ناوچه در ناو تیپ13 امیر المومنین(ع) (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
شهید« ضرغام درخشان» در سال 1342 در روستای« مال قاید» از توابع شهرستان« گناوه »در یک خانواده مذهبی ، متدین و مستضعف چشم به جهان گشود .دوران طفولیت وی با توجه به فقر خانوادگی ، بسیار پر مشقت و با رنج و محنت سپری گردید. تحصیلات ابتدایی خود را در روستای «مال قاید» به پایان رسانید و سپس جهت ادامه تحصیل به شهرستان «گناوه» رفت و دوران راهنمایی خود را که پایان تحصیلات وی است در مدرسه راهنمایی شهید «خزائی»(فعلی) به پایان رساند . اودر همان مدرسه آموزش نظامی دید و با همکلاسی های خود ، فعالیت انقلابی برعلیه رژیم ستمشاهی را آغاز نمود . شهید درخشان در سال 1358، ازدواج نمود که حاصل آن دو پسر و یک دختر می باشد.
وی در تاریخ 27/3/1361 وارد« یگان دریایی» سپاه پاسداران انقلاب اسلامی استان «بوشهر» شدو دوره آموزش عقیدتی سیاسی خود را در همان سال در«شیراز» سپری کرد .مدتی بعد جهت گذراندن دوره آموزش فنی – تخصصی در تاریخ 10/6/1361 راهی «بندرانزلی» گردید. شهید درخشان در عملیات «بدر» ، «خیبر» و« والفجر هشت» با توجه به حساسیت مسئولیتش، فعالیت بسیار چشم گیری داشت.
پس از آن در سال 1364 جهت تکمیل دوره آموزشی فنی- تخصصی خود و با توجه به نیاز مملکت و جبهه و جنگ ، از طرف «یگان دریایی» سپاه پاسداران انقلاب اسلامی «بوشهر» به کشور« هلند» اعزام و پس از طی دوران آموزشی یک ماهه به بوشهر برگشت. شهید درخشان دارای قلبی پر از مهر و محبت به اسلام و انقلاب اسلامی بود. او همیشه می گفت :«اگر مرگ یکبار است ، بایستی با عزت و سر بلندی باشد.»
او شهادت را به جان خرید و آنچه را دوست می داشت به آن رسید. سرانجام زندگی پر افتخار این قهرمان ملی با شهادت همراه بود.او در تاریخ 7/8/1365در یک نبرد نابرابر با ناوگان جنگی آمریکا در شمال جزیره ی خارک به شهادت رسید.

خاطرات

همسر شهید :
موقعی که ما ازدواج کردیم ، شهید درخشان 16 سال سن داشت و در دوره راهنمایی مشغول به تحصیل بود .
صبح که منزل را ترک می کرد تا غروب بر نمی گشت و وقتی که بر می گشت در پاسخ به سئوال من که می گفتم تا به حال کجا بودی و چکار می کردی سکوت اختیار می کرد . پس از چندی در میان کتابهای او پلاکارد های ضد رژیم ستمشاهی مشاهده کردم . تا اینکه یکی از دوستان او به نام «مجید خزایی» به شهادت رسید . او عکس خود و دوست شهیدش را کنار هم گذاشت و چاپ کردو به من نشان داد و گفت:« من باید جفت و زوج این دوست شوم.» پس از مدتی ترک تحصیل کرد و در یگان دریایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی استان بوشهر مشغول خدمت گردید. فعالیت انقلابی او در سپاه گفتنی نیست. من از او می پرسیدم:« چرا باید بیشتر اوقات تو در جبهه بگذرد؟ »او پاسخ می داد که دفاع از دین و میهن و ناموس مسلین واجب و ضروری است. اگر من نروم و دیگری نیز نرود این دفاع متزلزل می شود و کمرنگ.
وقتی که از جبهه بر می گشت هیچ وقت از کارها و فعالیت هایی که انجام داده بود سخن نمی گفت و ما قسمتی از این کارها و فعالیت ها را از زبان دو ستان و همرزمانش می شنیدیم . تنها به وظیفه شخصی و خصوصی خود متکی نبود و هر کاری از دستش بر می آمد انجام می داد . روزی در حین انجام مأموریت های رزمی، در یک عملیات آبی و خاکی ، متوجه می شود که بر اثر خیانت نیروهای ستون پنجم ، و ریختن شکر درمخزن سوخت قایقها ، قایقهای عملیاتی از کار افتاده اند، شهید درخشان و دو تن از همرزمانش به مدت 48 ساعت و بی وقفه و بدون صرفه غذا و بهره مندی از خواب و آسایش و استراحت تلاش نموده و قایق ها را آماده انجام عملیات می نمایند.
روحیه شهادت طلبی و پذیرش شهادت در وجود ، رفتار و حرکات ایشان مشهود بود. حدود پنجاه روز قبل از آنکه به شهادت برسد ، شب عاشورایی بود. برای فرزند شهیدی که 3 روز بعد از شهادت پدرش متولد شده بود گهواره ای ساخته بودند، همراه با سنج و در قالب عزاداری سنتی ، برای اجرای مراسم هفتم آن شهید بزرگوار به منزل آنها رفتیم .
شهید درخشان آرام آرام به دنبال این گهواره راه افتاده و چشم به آن دوخته بود.پس از مراسم و بازگشت به منزل دست دختر خرد سالش را گرفت و گفت: روزی می رسد که برای تو هم چنین گهواره ای تهیه کنند.
نهایت سعی او جذب افراد برای حرکت در مسیر انقلاب مقدس اسلامی ایران بود. با دشمنان انقلاب رفتارهایی هدایت گرانه داشت و در سایه رفتارهای ایشان ، تعداد زیادی از کسانیکه داعیه مخالفت با انقلاب اسلامی را داشتند،تغییر روش داده و از مخالفت دست بر داشتند.
او همسری با وفا، پدری فداکار و سربازی شجا ع و پیرو راستین برای انقلاب مقدس اسلامی ایران بود . او کفن خود را انتخاب نموده و با کفن مقدس سبز پاسداری ، اعتقاد واقعی و تعهد خود به مکتب و دولت و نظام را به اثبات رسانید.


foot pain during yoga
شنبه 17 تیر 1396 09:48 قبل از ظهر
Thanks for finally writing about >جوانان بی
ادعا - درخشان,ضرغام (شهرستان گناوه،مال قائد <Liked it!
http://1100504.mihanblog.com/post/3
یکشنبه 11 تیر 1396 12:35 قبل از ظهر
Oh my goodness! Impressive article dude! Thank you, However I am going
through problems with your RSS. I don't know why I cannot join it.
Is there anybody having the same RSS problems? Anyone who knows the solution will you kindly
respond? Thanks!!
toniweat.blog.fc2.com
سه شنبه 6 تیر 1396 12:56 بعد از ظهر
Excellent blog right here! Additionally your website
lots up very fast! What web host are you using? Can I am getting your affiliate link on your host?
I wish my site loaded up as fast as yours lol
Otilia
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 12:24 قبل از ظهر
I am sure this post has touched all the internet viewers, its
really really fastidious piece of writing on building up new blog.
شنبه 3 تیر 1391 12:48 بعد از ظهر
اگه میخواید اشتباهات دیگران رو كپی كنید یه موضوع دیگه انتخاب كنید شهدا رو بازیچه نكنید لطفا ،شهید درخشان سال 58 ازدواج كردن یعنی یك سال بعد از انقلاب ،پس چه نیازی به پلاكاردهای ضد شاه داشتن؟!!!!!
یه بسیجی
یکشنبه 1 آذر 1388 01:56 بعد از ظهر
بهتر بود که یک عکیس از درخشان,ضرغام می گذاشتید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر