تبلیغات
جوانان بی ادعا - خاطرات شهدا ...
چهارشنبه 25 شهریور 1388

خاطرات شهدا ...

   نوشته شده توسط: علی نظری    

وقتی كه سفر آغاز شد....


1.گریه می‌كرد. همه سوار اتوبوس می‌شدند. اما او را از اتوبوس پیاده می‌كردند. باز فرار می‌كرد و وارد اتوبوس می‌شد. مسئول اعزام با مهربانی آمد و گفت:

بیا این تفنگ ژ_3  رو بگیر و باز و بسته‌كن. اگر بلد بودی اعزامت می كنیم.

بستن ژ_3  را تمام كرد. وقتی با خوشحالی بلند شد تا آنرا به مسئول اعزام نشان بدهد، اتوبوس حركت كرده بود

******************************

2.به مسئول اعزام گفت: می خوام برم جبهه.

پرسید: شما محصلید؟

گفت: بله.

بلند شد و صورتش را بوسید.

_ من به جای تو می جنگم. تو درسهایت را بخوان كه آینده‌ساز انقلابی باید مراقب انقلاب باشی تا به دست دشمن نیافتد.

******************************

3.با بچه ها رفتیم عیادتش. روی تخت خوابیده بود. نگاهش كردیم یك چشمش را از دست داده بود.

در زدم رفتم داخل دفتر. پشت میزش نشسته بود و برگه های تست بچه‌ها را تصحیح می‌كرد.

_ آقا اجازه... می خواستیم... می خواستیم از جنگ بدونیم...

اصلا برای چی جنگ شد؟ شما برای چی می جنگید؟

بند پوتینهایم را بستم. قرآن را بوسیدم و از در خارج شدم. با حرفهای آقا معلم دیگر می‌دانستم جنگ یعنی چه.


What causes the heels of your feet to burn?
دوشنبه 30 مرداد 1396 01:37 بعد از ظهر
I'm gone to say to my little brother, that he should also go to see this webpage on regular
basis to take updated from most up-to-date news.
birdiufwvvosbt.exteen.com
سه شنبه 17 مرداد 1396 09:20 قبل از ظهر
Great blog! Do you have any suggestions for aspiring writers?
I'm planning to start my own blog soon but I'm a little lost
on everything. Would you suggest starting with a free platform
like Wordpress or go for a paid option? There are so many options out there that
I'm totally confused .. Any ideas? Kudos!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر